گزارش اردوی هشتم هیمالیا نوردی:
اردوی هشتم هیمالیا نوردی استان زنجان
به علت سنگین و حساس بودن اردوها باید تمرین خود را زیاد میکردم تا به حدی برسم که با نفرات اردو هم سطح باشم ولی نفراتی هستند که در اوج بالایی هستند و من اوج بودن خود را حس نمیکنم ولی قبل از دیدن این اوج نفرات، به تمرینات خود بصورت جدی ادامه میدهم ولی در اوج بودنت به چشم مربیان نمی آید چون نفرات قوی در تیم وجود دارد.
نباید از روحیه و انگیزه خود را پایین می آوردم بلکه باید روحیه و انگیزه خود را بالا میبردم به نظر بنده باید چنین فکر کرد که به حدی رسیده ای تا با نفرات قوی و نیرومند پا در مسیر گذاشته ای هر چند آنها تو را در مسیر تنها گذاشته اند ولی در قله آنها را خواهی دید.
چهارشنبه 21/7/89
ساعت 5 صبح اولین نفر به مقابل حلال احمر رسیده ام به علت جلوتر بودن زمان ساعتم زودتر از همه رسیده بودم نفرات از راه میرسند و بعداز سوار کردن کوله پشتی ها و منتظر ماندن به چند دوست ساعت حدود 30/5 به راه می افتیم.
به ابهر رسیده و به خاطر تهیه صورتحساب یک ساعتی از زمان را به آن صرف کردیم و هوای سرد ما را در کت پرهایمان پوشانده بود آفتاب در آمده و به ماشین جان دیگری میبخشد و ما هم بعد از خوردن صبحانه به خود جان دیگری میبخشیم حدودا بعد از 6 ساعت وارد تهران شدیم و به امام زاده هشم رسیده و برای نهار در این مکان مقدس می ایستیم مربیان به پلور رسیده بودند و ما هم بلاخره به آنها ملحق شدیم.
مربیان: آقایان حسن نجاریان (سرپرست)،علی بیاتمنش،مهدی سلطانی،محمود هاشمی (ناظر فدراسیون) بودند.
مربیان سوار ماشین ما شدند و ما هم راه خود را به میان ده و ناندل ادامه دادیم در میان ده از ماشین پیاده شده و بعداز پوشیدن لباس مناسب وسایل را به نیسان سوار کرده و راهی مسیر شمالی میشویم. بعد از 15 کیلومتر از ماشین پیاده شده و به سخنان آقای نجاریان توضیحاتی از اردو را گوش داده و به معرفی مربیان و نفرات برای آشنایی آقای محمود هاشمی با نفرات خودمان را معرفی کردیم. نزدیک غروب بود که راه خود را به جان پناه چهار هزار ترک میکنیم از شب راه رفتن لذت بیشتری میبرم به همین خاطر لذت بخش ترین بخش اردو برای من شب راه رفتن بود. ولی باد چنان می وزید که مارا از خود بی خود کرده بود بعداز 5/3 ساعت به جان پناه اول میرسیم به دستور آقای نجاریان تمام وسایلمان را پوشیده و به بیرون رفته و چادر هایمان را برپا کنیم که چند چادری به علت باد بیشتر تسمه هایش کنده می شود یک چادر فرینو با کمک دوستان برپا کردیم که به علت زیاد بودن سرعت باد، چادرها را جمع کرده و تصمیم خوابیدن در داخل جان پناه را میگیریم.
بنجشنبه 22/7/89
ساعت 6 صبح از خواب بیدار شده صبحانه خورده و وسایلمان را جمع میکنیم. ساعت 7 جانپناه اول را به قله ترک میکنیم در مسیر از گرده های سنگی بالا رفته و دوباره به مسیر ادامه میدهیم بعد از 5/2 ساعت به پناهگاه پنج هزاری میرسیم کمی استراحت و خوردن تنقلات در جانپناه به راه خود ادامه میدهیم ولی اینبار کار با کرامپون شروع میشود خستگی کوله وهزاران چیز دیگر توان را از ما میگیرد ولی چاره ای جز راه رفتن وادامه مسیر نیست به یخچال شیب پایین قله میرسیم که برف زیادی دارد این مسیر را برای رسیدن به قله انتخاب میکنیم
باد سردی که می وزید انگشتان دست و پاهایم در داخل دستکش پر و دوپوش اسکارپا یخ یخ شده بود ولی باز میتوانستم به راه خود ادامه بدهم ولی بعد از یک ساعتی هیچ انگشتی در پاهایم احساس نمیکردم این در حالتی اتفاق افتاد که به قله نیم ساعتی مانده بودم قله کاملا مشخص بود خیلی دوست داشتم به قله برم و امتیاز قله رفتنو بگیرم ولی انگشت پای من بیشتر از چند امتیاز برای خودم امتیاز داشت یعنی امتیازی که اگر به قله میرفتم شاید اردوی بعدی به علت سرمازدگی نمیتوانستم شرکت کنم به هر حال با چند تا از دوستان از مسیر شمال شرقی دور زده و به سمت مسیر جنوبی حرکت کردیم به مسیر شن اسکی افتاده و به بارگاه سوم حرکت کردیم غروب شده بود و بعد از چند لحظه ای چراغ پیشانی هایمان را روشن کرده وبه مسیر خود ادامه دادیم انگار مسیر تمام نمیشد رفته رفته دورترو دورتر میشد فقط چراغ پناهگاه دیده می شد بلاخره ساعت 8 شب به پناهگاه رسیدیم داخل پناهگاه رفته وبعد از خوردن شام و چای بیرون پناهگاه چادر زده و خوابیدیم.
جمعه 23/7/89
ساعت 7 چادر ها جمع کرده و آماده حرکت هستیم بعد از رسیدن مربیان حرکت کردیم وساعت حدود 10 بود که به حسینیه رسیده بودیم در مسیر حمل مجروح را تمرین کردیم واز نکته های مربیان برای حمل مجروح استفاده کردیم.
با نیسان به قرارگاه پلور رفتیم و بعد از تست وسایل و پر کردن کاغذ های نظر سنجی و دوش گرفتن مسیر خود را به زنجان ترک کردیم.
از همه کسانی که مارا در این اردو یاری کرده اند تقدیرو تشکر میکنم